
روزی شخصی در حال نماز خواندن در راهی بود و مجنون بدون این که متوجه شود از بین او و سجاده اش عبور کرد.مرد نمازش را قطع کرد و داد زد:"هی!!!!چرا بین من و خدایم فاصلهانداختی؟" مجنون به خود آمد و گفت:"من که عاشق لیلی هستم تو را ندیدم تو که عاشق خدای لیلی هستی چگونه مرا دیدی؟" برگرفته از کتاب"فرشته بیکار" ...
ادامه مطلب
سلام خدا...میخواهم حرف بزنم.میخواهم مخاطب خاص این پستم باشی...لطفاًباش...میخواهم از ضمیر مفرد استفاده کنم...نمیدانم زشت است یا نه...ولی میخواهم آنقدر راحت حرف بزنم که حس کنم کنارم هستی...همونقدر نزدیک که خودت گفتی...خدای من...ممنون که هستی...ممنون که فکر بودنت ناگهان تمام آرامش نداشته را میریزد در وجودم...ممنون که هیچ وقت نگران نبودنت نیستم...ممنون که بدون اینکه تلاش کنم تا جان حرفهایم را بگویم خودت میفهمی...کافیست حس کنم...کافیست در دلم بگویم...کافیست فقط نگاه کنم...یا بغض...ممنون خدا که همه حرفای گفته و نگفته دلم را میدانی...ممنون که تا ناامید میشوم حضورت بهتری...
ادامه مطلب