خرید بک لینک

بابا لنگ دراز....

همیشه عاشق این اسم بودم وقتی که اسمش رو از تلویزیون می شنیدم و سراسیمه خودم و میرسوندم پای تلویزیون و تا لحظه ی آخر از سریال و در حالی که یه لبخند گوشه ی لبم بود می دیدم.. بعد ها وقتی که از امتحان کنکور راحت شدم تو تابستونی که فقط قرار بود بهم خوش بگذره کتاب "نامه های جودی ابوت به بابالنگ دراز" و خوندم و با تصاویری که تو ذهنم داشت دوباره شد یه خاطره ی قشنگ... و انگار جودی واسه من فقط یه شخصیت داستانی نبود... و اون کتاب هم یه کتاب معمولی نبود چرا که دوباره برام به شکل دیگه ای تکرار شد... من، جودی شدم و.... انگار جودی بودن برام جذابیت داشت و جالب تر اینکه من تو ذهن عزیزانم که مثل من عاشق این داستان بودند من باز هم جودی بودم...

نامه هایی که مخاطبش رو ندیده بودم من و بیشتر جودی کرد...

و الان بعد از گذشت 8 سال از اون روزهایی که برای اولین بار جودی و خوندم باز هم تو تابستون، باز هم بعد از فراغت از یک امتحان سخت، جودی و تکرار کردم...

جودی برای من مفهوم دیگه ای هم داره... جودی و سالی مک براید... و سال اول دانشگاه که بهتره بگم سال اول سخت و عجیب دانشگاه که از روزهاش برای عزیزی می نوشتم که برایم سالی بود... عزیزی که.... شاید بهتره سالی مثل سالی بمونه....

و... ای کاش آخر ماجرای من هم مثل جودی ابوت بود که بابالنگ درازشو بالاخره دید، می شد... کاش یه روزی از توی یک اتاق پرنور به یه مبل تکیه می دادی و به من لبخند می زدی و می گفتی:"جودی کوچولوی عزیزم....."

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم مرداد ۱۳۹۶ساعت 21:33 توسط الی |

برچسب: بابا,دراز, نویسنده: اشکان جعفری‌نژاد تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 15:32

صفحه بندی