همه خواب بودند و من و تو بیدار و تو رویاهای هم، غرق...پنجره اتاقم باز بود و باد خنکی میومد و پرده اتاق میرقصید...این وسطا هم گاهی مامان یا بابا بیدار می شدند و :الهه هنوز نخوابیدی؟؟؟
نه...واسه چی بخوابم...من عاشق این شبای بی درس و دغدغه ام و عاشق این گپای نیمه شب...هی...دلم چقدر تنگته...گاهی تو دلم باهات حرف میزنم و ...
این روزا که باز بی دغدغه شدم عجیب ، هوای اون روزا افتاده به سرم....آبجی بزرگه هنوزم برام دعا میکنی؟؟؟
امشب خیلی بی حوصله ام...هوای گرم تابستون و هیچ وقت دوست نداشتم..انگار دلم میخواد امشب و احیا بگیرم ولی دست و دلم به هیچی نمیره..کنار کتابخونه نشستم...گفتم شاید شعر حالم و خوب کنه...دیوان فروغ و برداشتم...یه بندم نخوندم و گذاشتمش سر جاش..حس میکردم وسط حرفاش گفتم بهش : کافیه..خب باشه!!! کتابی از باربارا رو برداشتم و اونم به چندصفحه نرسیده بستم..حتی حال تموم کردن جمله هم نداشتم...آخرش باز هم خودمو غرق کردم تو دنیای طب و ... شاید استرس اینکه حالا درسم تموم شده و باید همه چیو بدونم نذاشت این کتابم ببندم!وگرنه...
آخرش فهمیدم حالم حال کسیه که باید بنویسه...شبیه وقتایی شدم که دفتر سبزم و داشتم و بعدش رسید به دفتر کوچیکه زرشکی و آخرین بارم ...دفتر دل نوشته الانم اصلا چه رنگیه؟؟کجاست؟؟ چند وقته که باهاش خلوت نکردم؟؟؟چرا باخودم نیست؟؟ دلم میخواد دفترم و بیارم و باز مثل قدیما که دلم هوای نوشتن میکرد و میرفتم سراغش و غرق میشدم تو نوشته های قبلیش، بنویسم و خودم و خالی کنم از هرچی فکره که تو سرم رژه میره...
گلبرگ مغرورم خدارو شکر که هنوز تو رو دارم....